قصیده‌ای برای استاد دکتر شفیعی کدکنی

سلام بر تو که مُلک سخنوری داری
کلید کهنه‌ی گنجینه‌ی دری داری

تو را به آینه تشبیه کردم و دیدم
که راستی دلی از تیرگی بری داری

محبتی هم اگر داشتی به من نه سزاست
کرامتی‌ست که در ذرّه پروری داری

نه قصدم است ثنای تو ای عزیزترین!
نه تاج سروری از مدح سرسری داری

چکامه¬ایست همه درد این زمانه‌ی سرد
به پیشگاه تو که درد شاعری داری

اگر شکایتی از روزگار با تو کنم
گناه توست که میزان داوری داری

گناه ماست که دور «بهار» و «ایرج» رفت
گناه توست که با ما مجاوری داری

گناه ماست که دیر آمدیم و مغبونیم
گناه توست که رنج معاصری داری

گناه ماست که سخت است راه و تاریک است
گناه تو که شب تاری اختری داری

مسی به نزد تو آورده‌ام طلا ببرم
تویی که فوت و فنِ کیمیاگری داری

زمانه‌ایست که خرمُهره گوهر است و تویی
که نقدِ عدل به دکّان گوهری داری

زمانه‌ی حلبی‌هاست در لعاب طلا
تو خود عیارشناسی و زرگری داری

عذابِ نسل مرا دیر آمدن کافی‌ست
درآ به حجره که بی‌وقت مشتری داری

ندیده و نشنیده رها مکن ما را
که خود دل پُری از کوری و کری داری

هزار نکته‌ی باریکتر زمو با توست
که گرنه سر بتراشی قلندری داری

به روزگار تو داریم می‌کشیم نفس
به لطف حق، سرِ سبز از دلی تری داری

قصیده ای‌ست همه نارسا و بی‌معنا
تو را که غور به دیوان انوری داری

مرا ببخش به ایطاء* گرچه می‌دانم
دلی رئوف کزین سهو بگذری داری

مرا رضای شفیعیِ کدکنی کافی‌ست
تو گر رضای جهان در سخنوری داری

*ایطاء یکی از عیوب قافیه است در این شعر زرگر و کیمیاگر


بازدیدها : 7314
علي اسدي : ۵ اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۰۹:۳۱
سلام..احاطه شما برقصيده كمتر از غزل نيست..يكي از سروده هاي خودم را كه حكايت شاعر شدن ماست به شما تقديم مي كنم..اميدوارم نظر بدين...ضمنأ بنده هم اصفهانيم..باافتخار...
وامانده درهاي قفس وپر نمي زند/آخر چقدر احمق است اين پرنده كه/عشقش پريده با عشق خويش و او/از حجم تلخ قفسش دل نمي كند.../ع.ا
soheila : ۱۹ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۵۴
سلام استاد بزرگوار
امروز دیدم که در تجلیل از دکتر شفیعی کدکنی (از شاعران محبوبتون) شعر زیبایی سرودید......
راستش بنده هم گرچه شاعر نیستم اما مدتی قبل چند بیتی به پاس قدردانی جهت تقدیم به محضر شما سروده بودم و به دلیل ناقابل بودن آن شهامت ارسال نداشتم تا به امروز که شهامت عرض ادب و قدردانی را از خودتان آموختم .هرچند قصیده شما و چند بیت بنده قابل مقایسه نیست اما در حس ارادت به محضر استاد مشترکیم. فقط خواستم به زبان شعر(زیبا ترین زبان دنیا) از شما قدردانی کنم.پیشکش ناقابلم را پذیرا باشید:
ملک غزلت آباد ای شاعر کاشانی
سختی سرودن را میدانم و میدانی
با خون جگر بیتی از خون جگر گفتی
در عرصه ی عشاقان شاعر نه که سلطانی
هر قطره ی احساست تا بر ورقی افتاد
شعری متولد شد چون سیل خروشانی
در صبح زمستانی،شب های پریشانی
چون پرتوی خورشیدی،ماهی و درخشانی
مردی که دلش آبیست،عطر غزلش جاریست
در ذهن زمان باقی ،ای مرد تو می مانی
جنس قلمت باران در سینه ی تو طوفان
آهی بکشی شعرت طوفانی و بارانی.....


محسن : ۴ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۰۳:۵۴
آقا دست مریزاد....دست مریزاد....
سهیلا : ۵ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۲۴
جناب فرجی
چقدر با احساس بودید در محضر استاد
و استاد چقدر متواضع
مانا باشید و جوان بمانید
soheila : ۹ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۲۳:۴۱
به مناسبت تولد استاد
"روزی آخر تو مرا شیخ اجل میخوانی
روز میلاد مرا روز غزل می خوانی"

قاصدک مژده بده شیخ اجل آمده باز
دست پر با [چمدان]های غزل آمده باز

عاشقان دو سه روزه به تماشا آیید
مرد دلباخته از روز ازل آمده باز

تا که جادو بکند مستی و دلتنگی و مهر
در هم آمیخته و سحر عمل آمده باز

تلخ اگر هست "غم"این کهنه شراب دل او
شعرها ریخته بر جام عسل آمده باز

شاعران صبح زمستان صله ای از طرف
خالق عشق و جنون عزوجل آمده باز
***
شعر "باران"شده می بارد و جان می بخشد
موجی از شور به رگ های محل آمده باز

زیر بارن،سحر از کوچه ی کاشان آن مرد
آتش عشق به گرمای بغل آمده باز

قاصدک وقت پگاه نهم بهمن ماه
شهر را مژده بده روز غزل آمده باز
محسن پورمختار : ۱۴ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۰۰:۱۱
بسیار زیباست شعر جناب فرجی و درد دل همه فرهنگ دوستان واقعی استاد شفیعی کدکنی نه تنها از نظر فضل بلکه از نظر انسانیت که در روزگار ما کیمیاست بی نظیرند.
پ. : ۲۳ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۰۸
بعد از مدتها ديدن كليپ خوندن اين قصيده زيبا حالمو خوب كرد...
ياد اولين شعري افتادم كه از شما شنيدم. قصيده اي براي بيژن ارژن كه عصر يه روز پاييزي در انجمن جوان كاشان خونديد.... يادتون هست؟...
پ. : ۲۵ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۰۶:۳۱
خب...احتمالا يادتون نمياد كه سؤالمو جواب نداديد.
لطفا از كارهاي جديدتون بذاريد
ممنون
حمید حسنی : ۲۲ تیر ۱۳۹۵ ساعت ۱۸:۴۰
مهدی عزیز، شهرهای شما نه‌فقط نیوشیدنی، که نوشیدنی‌ست.
روی ماهت را می‌بوسم دوست خوبم. هرگز مهمان‌نوازی‌ات در کاشان فراموشم نمی‌شود.
قربانت، حمید حسنی
میثم فوزی : ۲ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۰۰:۰۲
سلام بر شما
چند وقت پیش شعرخوانی شما را نزد دکتر شفیعی کدکنی دیدم. متأسفانه از ایشان فایل‎های ویدویی کمی در اختیار است و افرادی چون من که از ایشان دور هستند ولی در عین حال مشتاق، دسترسی به آن بزرگوار ندارند.
در هر حال آرزوی موفقیت روزافزون برای شما شاعر جوان دارم.
میثم فوزی
1 آبان 95
M : ۱۴ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۰۷:۴۵
سلام شعر بسيار زيبايي بود...خدا قوت و حس و استعدادتان افزون...سؤالي داشتم:متظورتان از حلبي ها همان واژه "حلبي" است،يا منظورتان نام شخصي بوده و اين نكته ايهام دارد؟ممنون مي شم اگر پاسخ دهيد...
ارسال دیدگاه